please wait
|
|
|
گذرنامه Access Denied |
|
|
این روزها که می گذرد ، هر لحظه اش مسخره تر است . از چه اش ندانم . اما از که اش ، از تو که چنین پشت ابراز عشقم ، سرخ مانده ای . نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت
1:2 توسط سیدمحمدفخار جف شیش نیوردی که نیوردی ، آس دلتو با نصف گیشنیز بردن که بردن ، بعد این همه سال هنوز رو هوایی که باشی ، ۵دوجین رفیقت روهم یه پاپاسی معرفت ندارن که نداشته باشن ، شبا خواب اوقول منقل می بینی سر قبرت که ببینی ، اصلن تو نیارترین بدبیار ، حالا می گی چی ؟ برم بمیرم ؟
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت
0:31 توسط سیدمحمدفخار قراره با یه چیزی یه جایی خداحافظی کنم.
اما این ،همه اتفاق نیست. آقام گفته دیگه الواتی بسسه. بایس سرباز شم. تصور کنین من تو لباس خدمت به میهن... چه شود... به هر حال این شتریه که در خونه هر پسری رو می شکونه و... ازتون یه یادگار می خوام که تو غربت سربازی به یادتون باشم. یه جمله، یه شعر، یه نصیحت... ، چی؟ ماچ؟!! باشه، ماچم قبوله. راستی تا یادم نرفته بگم که می تونید عکسای سربازیمو همینجا از یه ماه دیگه ببینید. منتظر یادگاریتونم. نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت
0:15 توسط سیدمحمدفخار |