تبليغاتX


please wait

Please wait ...

گذرنامه


گذرنامه


Access Denied


      خداحافظ/سلام

گذرنامه ای باطل و گذرنامه ای ایجاد شد.

از همه دوستانی که لینکم کرده بودند

می خوام که به آدرس جدید لینک برن.

در ضمن آدرس میلم رو هم می دم واسه افرادی که

هنوز واسه وب جدیدم لینکشون نکردم تا یه عکس

 ۶۴ در ۶۴ پیکسل واسم میل کنن تا بزودی لینک بشن.

mamadkhafan@gmail.com

به امید دیدار در گذرنامه جدید:

http://gozar.sub.ir


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 19:9 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( )| لینک ثابت   [ ]  


      کارزار نو

با امروز ۲ روز است که خبرنگار خبرگزاری شده ام.

همین طور تولید و تولید و تولید و ... سرگیجه می خورم که خبر را از دهان همکارم

 بدزدم و خودم بگویم. هنوز نتوانسته دلم را بزند اما می دانم که سرویس سیاسی

با همه جذابیت هاش دلم را  سرانجام خواهد زد.

 دعا می کنم برای خودم که فعلن عاشق همان کاری که دارمش بمانم.

و عاشق هر چه دارم.

گذرنامه نویی هم درحال پی ریزی است که به زودی کوچ می کنم به آنجا.

قصد دارم پست سال نو را آن جا بگذارم. از همین حالا دلم برای همین

گذرنامه بلاگفایی تنگ می شود، و برای دوستانی که احتمالن

دورشان می اندازم، همان ها که دورم انداخته اند.

پ.ن: حالا که نیستید، فهمیده ام بدون بعضی ها هم می شود رفت کوه ...


نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 18:36 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


      ياد استاد

هر بار که دیدمش، خوشحال بوده يا خوشحالم كرده است.

گاهي وقت‌ها بي آن كه بدانم و بشناسمش، دوستش داشته و دارم.

كلي حرف هست براي اين كه معرفي اش كنم و تعريف اش و توصيف اش،

اما براي ابراز دوستي، اين كلمات سخت ناتوان است.

از معدود آدم‌هاييست كه دلم مي‌خواسته هميشه "استاد" بگويمش.

حالا منم و اين شوق به او و كم - اما پر ارزش- چيزهايي كه از او دارم،

منم و اين حال و متني كه از خودش درباره خودش خوانده ام...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت بی ربط۱:سایت رئیس جمهور دیروز چند ساعت فیلتر بود.

پی نوشت بی ربط۲ :به زودی از این جا می روم، شايد براي سال نو.


نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 17:21 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


      جوونه

گوش كن عزیزم،

حالا ديگه وقتش گذشته،

تو بايد اون روزي فكرشو مي كردي كه هنوز چشام هواتو داشت.

اینو تو گوشات فرو کن: الان دیگه دوره دوره منه.

این روزا گرچه هوا گرمي دستامو دزديده، اما

دلم به دوریت گرمه، با نديدنت زمستونو سر مي كنم.

از خدا پنهون نيس، از تو چه پنهون دلم هواي بهار گرفته.

مي خوام جوونه بزنم.

حالا بي ياد تو ساعتاي سياهو سفيدمم زود ميگذرن.

حالا كه چشم ديدنمو نداري، بدون كه شادم.


نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 15:26 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


      لب

هزار و يك شب شمعم

به نيتت شده  آب

نيايي ار چه بيايي

دلم شود بي تاب

به طعم شرب مدام و

به عطر گيسوي باد

سرم، نشان و قلب و ضميرم 

فداي آن لب ناب

پ.ن: گيرم كه پروانه باشي، اگر عشق بدزدتت، از شمع لب مي‌گيري؟


نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 19:18 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( )| لینک ثابت   [ ]  


      فصل شكوه

تبم گرفت. نتابيدي.

اشك شدم. نباريدي.

سردم كه شد ، قلبت تپيد.

تو من بودي و گم شدم كه برسي.

چه مي‌دانستم زمستانم را سرخ مي‌كني.

حالا برف هست. آن قدر كه دست كم دريا دريا ببارد پيش پايت.

 اما چه سود كه كربلايت ، بلايت را تشنه رقم زدست... .

پ.ن: گاهي خدا هم تشنه مي‌شود ، زبانش زخم مي‌شود ، چشمش خشك مي‌بارد...


نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 19:23 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      من جا مانده ام

ق.ن: م.صابري مي‌گفت چرا سياسي نمي‌نويسي، چرا جاي حوزه آي‌تي و اجتماعي ،

        قلمت به جوهر سياست سياه نمي‌شود؟

من ميان صفحه‌اي از تقويمي ترك خورده جا مانده‌ام.

دوست دارم يك رمانتيك خاك خورده بمانم.

من هنوز دلم ضعف مي‌رود براي يك هواي ابري.

هنوز وقتي دختري نگاهم مي‌كند، هول مي‌شوم.

هنوز دوست دارم بروم كنار پنجره اتاق كشيش و اعتراف كنم "گناه كرده‌ام".

من اصلا نسبم مي‌رسد به كسي كه بهشتش گران نبود.

من نفسم مي‌گيرد از اين همه آدم. من دوست دارم در خلوتم گم شوم.

غصه‌ام مي‌گيرد وقتي مي‌بينم موهايم شانه است، گونه‌هايم سرخ نيست.

من پايم درد مي‌گيرد از راه رفتن روي آسفالت وقتي تا خانه پياده مي‌روم.

دوست دارم بفهمم چراي گوسفندان را، مقصد قاصدک‌ها را.

مي‌خواهم حيرت كنم از سرعت اسب، شاخ در بياورم از پرواز پرنده.

مي‌خواهم عصري پائيزي خش‌خش‌كنان روي برگ‌هاي ريخته بيايم،

با خودم صد بار كلنجار بروم وعاقبت تو را براي اول بار،

از ميان درختي دور ،  يواشكي ببينم. 


نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 18:56 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      لي مو ...

زندگي يعني قاچ زدن ليمو شيرين .

چاقو اگر بر بدنش ننهادي، عطرش مستت مي‌كند.

چاقو اگر در عمق جانش نشست، شيرينيش بنياد رؤيات، از جا مي‌كند.

اما اگر چاقوزخم زد و كسي نچشيدش،

تلخيش جانت مي‌گيرد.

 پ.ن: حالا تو عطر دوست داري يا شيريني؟ نه. انگار تلخي!!!


نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 13:42 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


     

حالا مثلا اگر بروم پی کارم،

يا حالش را نداشته باشم،

يا از تو خسته شده باشم،

يا "كه چه؟" ام جواب نداشته باشد،

باز مي گويي بنويس؟

پ.ن: پاي رفتن مي خواهم/ پايه نماندن.


نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 17:50 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      مکاشفات شبانه

2، 3 ،4 .

آدم گاهی سرگیجه می گیرد. به خصوص وقتی نیمه شب مشتری این جعبه جادوی ضرغامی

می شود.از ساعت 12 تا 1 شب، 3 شبکه 3 برنامه جذاب پخش کردند :

   شبکه 2 : مستند "موج کره ای" از منصور ضابطیان با موضوع سریال یانگوم،

،  شبکه 3 : پخش مستقیم بازی یوونتوس و آث میلان از سری A،

و  شبکه 4 : گفتگوی محمد رحمانیان و محمود عزیزی در برنامه "2قدم مانده به صبح" .

شبکه ۲: دوبلورهای سریال یانگوم از عادت و انس به نقششان می گویند.

شبکه ۳: نیمه اول بازی بی برتری هیچ تیمی به پایان می رسد.

شبکه ۴: گزارشی از تخریب تئاتر شهر آغازگر بحث تئاتری شبانه می شود.

۲ :   سئو ویگویون از مدیران فرهنگی کره در گفتگویی به ضابطیان پیشنهاد می دهد برای

       آشنایی بیشتر مردم کره با فرهنگ ایران تعدادی از سریال های ایرانی را برای پخش

       به کره بفرستند.

۳ :  10 دقیقه آغاز نیمه دوم هم چنگی به دل نمی زند.

۴ :  عزیزی می گوید : ما از امکانات موجود نمی توانیم استفاده کنیم. ارتعاشات صدایی هم

       برای بنای تاریخی تئاتر شهر خطرناک است.

 -  ضابطیان از پارکی گزارش می دهد که به یاد خاطره سریال یانگوم در سئول ساخته شده:

     پوسترهای بزرگ بازیگران و لوکیشن های فیلم برداری که حالا بیشتر به موزه می ماند.

 -  بازی به دقیقه نود می رسد. خیابانی از شوت مالدینی فریاد می زند اما فریادش هم مثل

    توپ به دروازه نمی رسد. می گوید: رفتن سرجینهو و آمدن مالدینی چه نتیجه ای دارد؟

 -  دکتر عزیزی از برنامه روس ها برای حفظ آثار تاریخی شان می گوید.

 -  برنامه ضابطیان لو می دهد که زن دیگری جای یانگوم غذاها را روی تخته ساطوری

    می کرده است.

 -  بازی همچنان صفر – صفر به دقایق اضافه می رسد.

 -  دکتر عزیزی از وضعیت رو به زوال تئاتر ایران می نالد. حرفهایش عمق دردناکی دارد.

 -  ضابطیان ظرف هایی را به تصویر می کشد که 3 سال پیش برای نگهداری غذاهای سریال

    یانگوم استفاده می شده و حالا بخشی از موزه یانگوم را تشکیل می دهد.

    گزارشش به تیتراژ می رسد.

 -  بازی تمام می شود. نتیجه اش را نمی بینم ، از دستم در می رود.

  - موسیقی پایانی"2 قدم مانده به صبح" به جمله آخر می رسد:

    اما صبح دیگری در راه است.

 

  خبر: امروز تئاتر شهر با احداث ایستگاه مترو ، دیگر بار تهدید شد.

پ.ن : خب شد که شد. ما خودمان یانگوم داریم. ما خودمان آث میلان داریم.

        اصلن این تیاترخانه می آیدمان به چه کار؟!!

       


نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 1:40 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( سیاسی )| لینک ثابت   [ ]  


      هديه ويژه مطبوعات براي شريعتمداري!

متأسفم كه می‌ شنوم.

متأسفم كه می‌ بينم.

متأسفم كه هستم.

متأسفم كه با سایه های گم شهر اين بی آسمان ها ، همکارم.

که نیستم ای کاش ...

پ.ن: خنده مزورانه آقاصفار رو بار دیگر هم ببینید.ارزششو داره.


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 13:23 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( سیاسی )| لینک ثابت   [ ]  


      خانواده احمدی نژاد و محمدآقازاده

عبارت "شتر گاو پلنگ" گاهی جواب می دهد. به خصوص وقتی که

بر "تر" قاراشمیش اوضاع ، لحظه به لحظه افزوده شود.

۱- هفته قبل دعوای خبرگزاری شهر اونقد بالا گرفت که رجانیوزم تحت تاثیر قرار داد.

۲-با گوشای خودم از بچه های خبرگزاری شهر سابق شنیدم که محمدآقازاده چطور

   مثل اجل معلق به مجموعه اضافه شده. اما جالبه بدونید که یه شبه لینک وبلاگ

   همین "زاده اضافی" به یکباره سر از لیست وبلاگ های سایت روز در آورده!!!

۳- مطلبی از سایتی عینا نقل می کنم نکنه یه وقت از لیست چیزی کم شه :

فامیل های محمود احمدی نژاد - رییس جمهور

داوود احمدی نژاد: رییس بازرسی ریاست جمهوری = برادر احمدی نژاد
حسین شبیری: ريیس صندوق مهر رضا = شوهر خواهر احمدی نژاد
علی اکبر محرابیان: رئیس ستاد طرح های ويژه رياست جمهوري و تبصره 13 = خواهرزاده ی احمدی نژاد

فامیل های مهندس زريبافان - دبیر هیات دولت

داوود مددي: رییس سازمان تامین اجتماعی = باجناق زريبافان
سيدمحسن نبوي: عضو هيات مديره يك شركت سرمايه گذاري خارجي = داماد زريبافان
عليرضا مددي: مديركل وزارتي وزارت تعاون = برادرزاده ی باجناق زريبافان
ناظمي اردكاني: وزير تعاون = شوهر عمه ی داماد زريبافان
دانش جعفري: وزير اقتصاد = پسر عمه ی پدر داماد زريبافان

فامیل های هاشمي ثمره - مشاور عالی، همه کاره‌ی رییس جمهور

مهندس مهدي هاشمي ثمره: مديركل وزارتي وزير نيرو = برادر هاشمي ثمره
خانم قند فروش: مشاور خانواده وزير كشور = زن برادر هاشمي ثمره
عبدالحميد هاشمي ثمره: معاون وزير صنايع = برادر هاشمي ثمره

پ.ن نداره. فقط شترگاوپلنگ ...


نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 0:49 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( سیاسی )| لینک ثابت   [ ]  


      بازی با مرگ

بعد از 28 سال، این قده گفتند: آقا مسعود کی میایی؟ کیمیایی؟ که

بالاخره اومد. تلوزیونشم اومد.

خب صالح علا هم باید با وجود موفقیتای اخیرش تو

"دو قدم مانده به صبح" یه جوری گاف دار می شد که شکرخدا، شد .

 البت باید بزرگترین موفقیت رو مال مدیر شبکه 4 دونست که قراره

 خبر برکناریشو امروز فردا با دست خودش به رسانه ها بفرسته!!!

 اما به هر حال 54 دقیقه مردم مثل ترانه های آقای اقبالی،

 سیاسی صفا کردن. اول برنامه ،جیرانی و طوسی ، کیمیایی رو

استاد خطاب کردن. بعد هم بی هیچ مقدمه و موضوعی رفتن سراغ

 سینمای مولف کیمیایی. بعد از یکی دو جمله خاطره از دیدن

" قیصر و گوزنها" تو سینما، مسعود ازشون پرسید :

 قیصرم پخش می کنید؟ چند دقیقه بعدم بازی فیلمبردار با قایم کردن

 گردنبند کیمیایی به اوج رسید.

مسعود کیمیایی تو کل مصاحبش بیشتر از 40 جمله حرف نزد اما

 بعضی حرفاش واقعن خوابو از چش مدیرای شبکه 4 گرفت:

-         ضرغامی وقتی وزیر فرهنگ (رئیس صدا سیما) شد،

 فقط از "ضیافتم" (فیلمی که جوهرچی توش جانبازبود) تقدیر کرد.

-         "خط قرمز" تو سال 60 که هنوز دستور(!) نداده بودن،

 به فضای بی حجاب جامعه می خورد.

-         تو این 28سال اصالت های قیصر فراموش شد ...

 

 

مخلص کلوم: از الان بشمارید واسه تعطیلی حیف ترین برنامه سال 86 تلوزیون ایران.

 


نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 2:9 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( سیاسی )| لینک ثابت   [ ]  


      به تو

این روزها که می گذرد ،

هر لحظه اش مسخره تر است .

از چه اش ندانم .

اما از که اش ،

 از تو که چنین پشت ابراز عشقم ،

سرخ مانده ای .


نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 1:2 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      بینیم بااا

جف شیش نیوردی که نیوردی ،

آس دلتو با نصف گیشنیز بردن که بردن ،

بعد این همه سال هنوز رو هوایی که باشی ،

۵دوجین رفیقت روهم یه پاپاسی معرفت ندارن که نداشته باشن ،

شبا خواب اوقول منقل می بینی سر قبرت که ببینی ،

اصلن تو نیارترین بدبیار ،

حالا می گی  چی ؟

برم بمیرم ؟


نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 0:31 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


      به چپ چپ

قراره با یه چیزی یه جایی خداحافظی کنم.

اما این ،همه اتفاق نیست.

آقام گفته دیگه الواتی بسسه. بایس سرباز شم.

تصور کنین من تو لباس خدمت به میهن... چه شود...

به هر حال این شتریه که در خونه هر پسری رو می شکونه و...

ازتون یه یادگار می خوام که تو غربت سربازی به یادتون باشم.

یه جمله، یه شعر، یه نصیحت... ، چی؟ ماچ؟!! باشه، ماچم قبوله.

راستی تا یادم نرفته بگم که می تونید عکسای سربازیمو

همینجا از یه ماه دیگه ببینید. منتظر یادگاریتونم.

 


نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 0:15 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


      و ...

شبی از جام دلش ، لب غزلی مست زدم

چه نبودش همه بودم ز سرم رست

ولی کاش نمی بست

دلش بر نظرم

 

غم و غم

غصه و پرواز و فراغ از سپری کردن ایام به دوری

دل و یک مقصد بی راه که می رفت به گوری

شب من روز شد اما تو ندیدی

سخنم بر لب پرواز برآمد

نشنیدی

 

ولی این بار

 منم این:

پسری برده خیالش

گل پرواز قناری سوی دریا

که نبیند لب شکرشکر دخترکی

دگرش سر نسپارد به خم عشوه گری

 

پسر ساده این شهر پر از گرگ و درنده

چو پرنده

برهی رفته که دیگر تو صدایش نکنی

گم اگر گشت نشانش

تو خیالش نکنی .


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 0:33 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      ما چه هستیم؟

جایی شنیدم  خبرنگار را "خربرنگار" می خواندند. راستی ما چه هستیم

جز همین خر بر نگار ؟ قصدم  فلسفه و تمسخر نیست اما گاهی وقت ها که به خر می مانیم

 و در نگارش  خرواروار می نگاریم ، بد نیست کمی هم از بیرون خودمان را ببینیم ...

راستی قرار شد از خبرنگاران اطرافم بگویم ، یک مشت آدم روتین و سنگ که همه چیزشان

 کارشان است . وقتی حالت گرفته باشد ، می دانی چه می گویم ،

 وقتی خبرنگار نباشی این "خربرنگار" ها را خواهی دید.

گاهی شب ها بر می گردم به 6 سال پیش. به همان سال اول دانشگاه که چه شوری داشت

هوای گشتنم دنبال کار. جاتان خالی بود ببینید چطور روزی یکبار سر و ته شماره های

راهنمای همشهری را تلفن باران می کردم ... . یأس بود اما شور هم بود ، حال هم بود.

حالا 6 سال آزگار است که خربرنگارم . سرعت این شغل لعنتی حتی نمی گذارد فکر کنم

کجا  دارم می روم . رفقای همکار هم همه ، سر و ته کرباسشان از یک قواره بریده اند .

 وقت ندارند فکر کنند با رفقاشان چه دارند می کنند. رفیقی سراغ دارم که 8 ماه است

فقط سلامم را شنیده. باز هست خبرنگاری که رفیقم بود و حالا اسم کوچکش هم یادم نیست.

 

وقتی جمله های بالا را یکبار خواندم یاد "مسخ" افتادم . حالی که دچاریم همه ما جماعت

خبرنگار به آن، مسخی که خرمان کرده به نگاریدن.

حالا که این سیاهه های بی انجام را می خوانی ، تویی و تنها خودت .

اما راستی چه آمده بر سرت که نمی دانی درد من را؟

چه پیش آمده بر سر من که  درد تو را نمی دانم؟

 

 

پ.ن: روزت مبارک


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 0:51 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


     

به زودی از خبرنگاران اطرافم خواهم نوشت .

و البته خودم .

منتظر باشید ...


نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 0:36 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( )| لینک ثابت   [ ]  


      باز 5 مرداد

24.

یکی بیشتر شدم.

حالا 24 وزنه دارم برای پریدن.

      24 حرف برای نگفتن.

      24 دلیل برای ماندن.

      24 بار برای رفتن.

     و24 قدم نزدیکترم به آخر خط.

 

حساب کرده ام 8760 روز زندگی کرده ام. شکر.

                  210240 ساعت نفس کشیده ام. شکر.

                  12614400 دقیقه عمر گذرانده ام. شکر.

                  75684000 ثانیه با دنیا همراه بوده ام.شکر.

 

اما برای چه؟

   برای که؟

   چطور؟

   چند؟

    ؟

پ.ن: جمعه تولدم بود. باز می خواهی بگویی مبارک؟


نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 0:48 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      ؟

به مادرم گفتم : چرا من ؟

گفت : یعنی این قدر نا امید ؟

به زمین گفتم : چرا ما ؟

گفت : یعنی این قدر تنها ؟

به زمان گفتم : پس کِی ؟

گفت : یعنی این قدر خسته ؟

حالا از تو می پرسم : تا کجا ؟


نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 21:20 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      به کجا می رویم؟

دیشب در بخش تحلیل خبری ساعت ۲۱ رادیو فردا ، دکتر رضا قریشی ،

 که حالا حسابی جای کاتوزیان بزرگ رو گرفته ، حرفای جالبی می زد .

می گفت :" تا حالا از خودتون پرسیدین چرا عکس و اخبار احمدی نژاد

تو رسانه های غربی اینقد زیاد جا وا کرده؟ "

بعد هم به طعنه می گفت :" امریکا با داشتن احمدی نژاد به دوست نیاز نداره .

چون اشتباهاتش اونقدر زیاد هست که طرف مقابلش توانا نشون داده بشه ..." .

پ.ن : دکتر اعلام کرده بعد از بنزین ، برق هم باید سهمیه بندی بشه !


نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 1:31 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( سیاسی )| لینک ثابت   [ ]  


      تو را خوانم

سری به لیست miss call هات بزن .

sms های نخوانده ات را چک کن .

کامنت های جا مانده ات را مرور کن .

خاطرات خاک خورده ات را ورق بزن .

شاید رد نگاهت روی قلب کسی مانده باشد .

پ . ن : نوشتم که بی وفاییت هم سنددار شود .


نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 0:24 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


      ...

دلی دارم خریدار نگاهت

شبی ای کاش افتد پیش پایت

خرامان ار گذر کردی ز تاریک

نشاند گرد ره بر دل ، گذارت

تو را ای یاس بانوی بهشتی

مگر خاکی بماند نقش راهت

که اذن ماندنش ناید ز دادار

ز بعد رعد و برق کوچه هایت

ولی ناید به اندیشه ، چگونه

نبود آیا علی در پیشگاهت؟

که آتش ، ضرب در ، یا چند سیلی

در آن گرگانه شب گردد نصیبت

الا ای میخ در ، برگیر قلبم

که خوش برگ گلی آمد به سویت

اگر بازوی حیدر را ببستند

غلاف ، ای ننگ بر ضرب هلاکت

شکایت ها بماند وقت دیگر

که می ماند همی پنهان مزارت


نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 1:35 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( )| لینک ثابت   [ ]  


      دچار

باز چتر انگشت ها را باز میکنم

همه ۱۰ انگشت جمع می شوند روی سه حرف

" ی  ا  ر  "

خودم به خودم نیشتر می زند :

" باز  که عاشقانه در آمد! "

خودم بلند می شود

آن خودم  می رود ، پشت دیوار به " ر " تکیه می کند

این خودم می نشیند ، می ماند در گرداب " ی "

حالا به ضرب الف قامتت ، دو تکه شده ام

کاش ندانی که من به این سه حرف دچارم .


نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 1:46 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      از نو

تشبیه کرده بودم ، یک شب گل سرت را

 

 تعبیر کرده بودم ، عطر مه شبت را

 

تاریک روزگارم ، خورشید دیدنت را

 

بی صبر و بی قرارم ، آسوده ماندنت را

 

          ********

 

طرفی نبست این دل ، آخر نداشت حاصل

 

کم گر گذاشت باران ، اشکم دلش کند گِل

 

         ******** 

 

ای ارغوان بی تا ،  محبوبتر ، ز هر ما

 

عطر گل سرت رفت ، برگرد تا تماشا

 

پ.ن : بهار با همه لاله هاش دارد تمام می شود .

        تا تابستان دلم را به کجا کشد ...


نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 2:35 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


     

تو را می پرستم

تو را ای همه

 ندارم ز کافر شدن

واهمه

 

 

خدمت آن ها که پرسیده بودند این سارا و پری کیستند

عرض کنم که دل اگر دل باشد حکمن ربودنیست

 حالا چه سارا چه پری

چه این فرشته بالاسری ...


نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 2:41 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( )| لینک ثابت   [ ]  


      تا سه نشه...

حالا که ۲ ماه از آغاز سال ۸۶ گذشته احساس می کنم سر سفره ۷سین

 تا حالا یک دعا از دستم در رفته است . این که مطالبم که دست کم

بعضی هاش ثمره زحمت تکه ای از عمر من اند ، حیف نشوند .

اولی که بچگانه هدر شد. دومیش هم همین چند روز پیش هدر شد .

خدا سومیش را بخیر کند .

گزارش سد سیوند و گردشگری در تنگه بلاغی که مدت ها

 فکرم را مشغول کرده بود ،به علتی که کاش بدانم ، کار نشد .

شاید سیاسی بود . شاید به قالب صفحه گردشگری نمی خورد. شاید هم ...  .

 نه حتمن همین است ، انگار سال ، سال من نیست.

 اما این دوره هم تمام شدنیست .

به قول فزغانی "هم مرگ بر آستان شما نیز بگذرد/ هم رونق زمان شما نیز بگذرد"

اصل مطلب را اگر حال داشتید بخوانید. شاید شما ردش نکنید .


نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 1:22 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      سارا

توانا بود هر که سارا بود

ز رویش دل مرده برنا بود

 

گر از رحمتش آیدت یک نصیب

دو دستی بگیرش که گیرا بود

 

لب ارغوانی ندارد رقیب

ببوسش ، چرا نیشکت وا بود؟!

 

تمنا اگر کرده ای لپ او

نمی آیدت ، ره مدارا بود

 

دل مانی و این حمید، آن سعید

همش را ربوده ، برایت مگر جا بود؟

 

هزاران تو در راه یک منزلید

اگر چه نگار دل همه سارا بود

 

پ.ن : می گوید صدایش کنم "سارا". که همه بدانند ، نیست دارا .

        تو هر جور خواستی صداش کن .


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 2:8 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      بمان

به مهتاب سپرده ام بماند تا صبح ،

شاید برای خورشید معلوم شود ،

دلیل جنونم ...


نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 ساعت 2:27 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      پری

پری ، پری ، چقدر خری ! / شلوار تیره می خری

 

با مانتوی عین کفن / عفه میای جلوی من

 

اِبی دیگه گوش نمی دی / حتی موتو پوش نمی دی

 

پری ، پری ، چقدر خری ! / اینقد مقنعه می خری

 

شلوارات عین خمره اند / با جورابات یه نمره اند

 

بابات مرده بد سلیقه؟ / رفتی سیاه پوش بدرقه؟

 

پری ، پری ، چقدر خری ! / رژ گونه نمی خری

 

کمیته اومده رو کار / طاق شده هر صبر و قرار

 

لختیا پشت میله اند / ولی تو دیگه کم نیار

 

پری ، پری ، چقدر خری ! / که سر جلو زور اینا

 

خم می کنی سر می دهی / پری ، بخوای نخوای خری

 


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 2:44 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( سیاسی )| لینک ثابت   [ ]  


      به شمایم!

دیشب که سر منقل بافور رفیقانه تلذذ کردیم

 

از تاب سبیل سر اغیار به هر لطف تلمذ کردیم

 

بنهفته به هر تار به هر گوشه به دقت گشتیم

 

از راست برفتیم و ز چپ دست تهی برگشتیم

 

پیران گران سنگ گهربار ز هر کنج بدیدیم

 

صد قصه اسرار ز حلاج شده بر سر آن دار شنیدیم

 

چون رستم و سهراب نیام از سر تقصیر کشیدیم

 

تا صبح همه طعم دوایی ز سر سیخ چشیدیم

 

از محضرمنقل ، بس الطاف و نفس ها که ندیدیم

 

حق بود یکایک همه شان کفر و ریا هیچ ندیدیم

 

****** 

حالا به شمایم که بیا آتش طوفانی بافور نباشیم

 

سرگشته یک دوست به یک آتش و یک دود نباشیم

 

 گر عمری از این میکده صدها گل یک روزه بچیدیم

 

اینک گذریم از شب تاریک موقت، بیا نیک بمانیم

 

 


نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت 2:41 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      هر روز بی تو روز مباداست

خبر مرگ ، خودکشی ، جنگ ، زلزله ، عروسی ، پروژه ...

دارم لیستی از دوستانم  با قابلیت هاشون تهیه می کنم .

شاید روزی به کار اومد .

پی نوشت : بمان بخاطر باران 

              تو ای بهار دوباره

              شب از دو چشم تو سر زد

 

              تو ای دلیل ستاره

 

              شقایقی که نهادی

 

              خزان به خاک دل من

 

              شکفته پر ز طراوت

 

              ربوده زخم سر و تن

 

              بهانه های ندیدن

 

              هزار باشد و لیکن

 

              یکی اگر که بماند

 

              جدا شود دل از این تن .


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 0:59 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


      ؟

حالا باز انارم را برای خودم دانه می کنم.

مانده ام ،  اینجا اگر کم باشدم ،

مصلوب باشم؟

صبری از نو پیش گیرم؟

تشنه بر صحرا زنم؟

یا کم کمک ، لیبک عزرائیل در آغوش گیرم؟ ...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 1:38 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      نمی دانم چه می خواهم بگویم!

خب بالاخره سال هم نو شد و عید و بهار اومدن تا هرچی سرما بود از یادا ببرن.

اما سال قبل یه دوستی ، یه خنجری به پشت من زد که کاش 100 تا دشمن 100 تا

 بیشترشو می زد ، اما اون نمی زد.

عرضم به حضورتون که این حسین وحدانی که ایشالا تو پیک تندرستی  تندرست بمونه

 یه زمانی بهم گفت بیا و یه پرونده واسه ما کار کن راجع به پیوند اعضا.این پرونده

 یه جورایی شده بود طلسم و چن تا خبرنگار توش به بن بست رسیده بودن و آخریش هم

همین محمد فخار بود.

منم بیکار همون فرداش پشتشو گرفتمو لینک زدم به رئیس بخش پیوند عضو بیمارستان شریعتی.ازین جا به بعد کاملن از پیک و حسین جدا شدم.چند وقتی اطلاعاتِ نداشتم رو

 زیاد کردم که این پیوند چیه.

28 شهریور ساعت 12 شب بعد 3هقته انتظار یه بنده خدایی سکته مغزی کرد و فرداش

 من زنگ زدم به حسین که داستان این طوریاس.

اونم گفت ایول بگیر.

اعتراف می کنم این سخت ترین روز کاری در تمام عمرم بود.

صبح 29 شهریور رفتم بیمارستان شریعتی و یکراست سمت بخش پیوند. گفتن نامه

می خواد،هماهنگی می خواد،اجازه می خواد.

بی خیال 47 تا پله بیمارستان،ظرف 6ساعت باخالی بستن واسه حراست و روابط عمومی

 و حتی دکتر جدیان رئیس بیمارستان بالاخره چارتا امضا جورشد که چی، من برم

سر اتاق عمل.اما خب عکاسم لازم بود.

تو لیستم اسم 11نفر عکاس بود.از سر تا ته و ته تا سر به همشون زنگ زدم تا خانم شاملو بالاخره اومد.با خانواده پیوند دهنده کلی کلنجار رفتم که توروخدا و ما قصدمون خیره و ...

تا این که راضی شدن 4تا عکس بگیریم.

اما عمل ساعت6 عصر بود و این عکاس ما دوس نداشت تا ساعت چند شب بیرون بمونه.

اینجای کار واسه بار سوم حسین وحدانی وارد داستان می شه و احسان رأفتی  رو

خبر می کنه که بیا فلانی کارت داره.

خلاصه با کلی دنگ و فنگ احسان هم ساعت 30/6 رسید به عمل و تا 11شب 2تایی

 شاهد 3 عمل پیوند بودیم.

گزارش عمل 2 هفته بعد به دست  محمد کیاسالار دبیر تحریریه رسید و چند صد روز بعد

یعنی 24اسفند تو پیک کار شد. اسمم را بی خیال که زیر اسمی دیگر خورد ،

تاخیر ۶ ماهه چاپ هم حتمن تقصیر گربه بوده، اصلن من یک ماشین ، یک مزدور،

راستی فکر می کنید حق التحریر این کار چقدر باشه؟

گزارش شد2200 کلمه.واسش۵0 هزار تومن دادن . یعنی کلمه ای 22 تومن ولی

 اگه زمانی حساب کنیم ساعتی 3300 تومن!

پول را فقط به خاطر این گرفتم که یادگاری از آن روز پر تب و تاب میان اتاق روسای

 بیمارستان ،خانواده شهرستانی اهداکننده و بوی خون و گوشت سوخته ۳ اتاق عمل باشه.

حسین وحدانی هم خوش باشه که بالاخره پرونده پیوندش به انجام رسید و عکس قلب

یک دختر 2 ساله آمد روی جلد نشریه اش.

خدا را شکر .خاطره اش رو اینجا گذاشته ام تا باد بهاری ببره ...

 


نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 0:0 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( )| لینک ثابت   [ ]  


      سلام

سلامم نوروزیست 

 اما حیفم آمد از رفیقانه ام  نگویم که ننوشتن ۳ پست آخر

 شاکی بسیار داشت.

"که چه؟"

این را ۷بار نپرسیدم و آخر بار آنقدر یقه ام را چسبید که چرایی نوشتن

 به ننوشتن ختم شد.

رضا و صدرا و خودم جان ، معذرت از همه تان عکس و نقد بقدر کفایت

 داشتم برای نوشتن اماکه چه؟ آخر رفیق تکانی ،باز هم دیدن همان

رفقای سابق است و ... بماند.

می گفتم که سلامم نوروزیست:

صمیمانه ترین بهار تقدیم توباد .


نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 3:2 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( )| لینک ثابت   [ ]  


      رفیق تکانی-6

ایمان مشعل چیان؟ "یعنی کی می تونه باشه؟!"

کافیه یه بار این جمله رو از ته دل بگه تا معنی ابهامو بفهمی.

 اصلن این آدم همه چی داره جز ایمان . نه ایمان دینی و اینا که بمن چه.

ایمان نداره یعنی ابهام داره. همیشه نصف وجودشو می شه دید.

نصف دیگش تو چشم نیست.

حالا با جناب سهراب محله جات دستش تو یه کوزستو معاون کلانتره .

واسه همینم خیلی محافظ کار شده.به رسم حکایت : یادآر ز شمع مرده

 یاد آر ، یه روز یه گزارش تند از شهرداری 7 آورده بود که صدای

سردبیرارشدم درومد . بولتن شهرداری 12 و گزارش تند!

آن جوان و این جوان هر دو ایمانند اما این کجا و آن کجا؟!!!

وقتی چشاش ریز می شه باید از حرف بعدیش ترسید. چون از همون

 نیمه پنهانش بلند می شه.

واسه کشف نیمه پنهانش و ثبت اسمم بعنوان کاشف جزیره ایمان ،

رفاقت با او را به سال 86 می کشانم.

 


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 1:2 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


      رفیق تکانی-5

1-آرامش بدون طوفان دیدی؟

2-صاعقه بی صدا و برق دیدی؟

3-خانم چادری سفت اما سخت خوش مشرب دیدی؟

4-خاله ترشیده یه رفیق فاب به اسم محمد حسین نبی رو دیدی؟

5-عروسکی نظیف و پاکیزه که همه در مقابلش کثیف و زشت و

 آلوده اند رو دیدی؟

6-میشناسی کسی که صبحانه شیر بخوره ظهر نهار نخوره بعد

اگه شب صابون نبود شام هم نخوره؟

7-معاون سردبیری که فقط دوس داشت خبرنگار بمونه رو تاحالا زیارت کردی؟

8-تا حالا شده یکی رو 19 ماه بشناسی اما اخمشو ندیده باشی؟

9-تا حالا شده یکی سن خواهرت باشه اون وقت بهش بگی

مادر بزرگ یا حتی ننجان؟

10- ...

سوالام هزارتاست. تا جوابشونو پیدا نکنم رفاقتمو با جواب همه سوالای

 بالا ادامه می دم.

شگفت موجودیست این پیروزه روحانیون!

 


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 23:59 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


      رفیق تکانی-4

و هذا لَیلَةُ السَید، رجایی/ همان تاریکیم را روشنایی

 

لِماذا اَشتَغِل فِی المَنطَق الهَفت / ستانم آستان آن خدایی

 

لِکَی یَأخُذ بتَحویلٍ فِی اُخری / ز هابل بابلش گردم هوایی

 

فَکَیفَ رَأسُ اَنجُم کانَ خورشید /میان سردبیران آشنایی

 

اَلا تَسمَع نِداءَ السَعی وَ الجِد / ز او بهتر کسی دارد نوایی؟

 

مَتی تَذهَب اِلَی المَشهَد بسُرعَة / ندارد هیچ تهران هم صفایی

 

و یا سَید،یَدی تَأخُذ مِن الآن / قرارم در رکاب روی تو دارد لوایی

 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 23:59 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


      رفیق تکانی-3

حالا که در حال نوشتن این نقد هستم از گپی برادرانه با رضا ظریفی

فقط چند دقیقه فاصله گرفته ام.گاهی وقتا از خدا می خوام

 آسمون باز بشه و یه برادر مثل رضا واسم بیفته پایین ،

درست مثل هجر الاسود!

به هر چشی نگاش کنی برادره . بیچاره زنش که گمونم باید مثل خودش

از آسمون بیفته زمین ، منتها احتمالا هجر الابیض !

من تا حالا برادر مادر خواهر خاله شوهر خاله و پسرخاله رضا رو

 ملاقات کردم. بندگان خدا هیچ کدوم مثل رضا نیستن ،

همه افراد شریف و خانواده داری هستند و هیچ شباهتی به این

 پیرپسر ندارند . راستی رقصشم ای ... نه بده.

همتشو همیشه دوس داشتم چون هر کار ناممکنی واسه رضا

 نشد نداره اما یه ویژگی داره که همتشو کمرنگ می کنه.

طرز لباس پوشیدنشو به خاطر مرتب بودن دوس دارم اما یه ویژگی داره

 که لباس پوشیدنشو کمرنگ می کنه.

زیباترین حالتش وقتیه که سرشو 30 درجه خم می کنه و زل می زنه به

 کسی اما یه ویژگی داره که نگاه خاصشو کمرنگ می کنه.

مذهبیه، اگه روزای عمرشو 2 قسمت کنیم نصفش مشهده و مابقی

تو راه مشهداما یه ویژگی داره که مذهبی بودنشم کمرنگ می کنه.

اگر این ویژگیه نبود خود هجر الاسود بود اما عمرن نمی تونه از طرف

خدا اومده باشه.

البت هر چی باشه واسم غنیمته و سال بعد هم داداشم اما

 شما قضاوت کن ، تا حالا شده سنگ آسمونی ترک باشه؟

 


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 23:59 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


      رفیق تکانی-2

و اما آزاده سهرابی یکتا (جیغ) زنی که کارخانه اش از مدل او فقط

یکی تولید کرد. هنوز هم روی دست این مدل در بازار گوشت کوبی

 برای له کردن پیدا نشده است.

او از نسل همان جماعتی است که مثل بختک افتاده اند به جان مطبوعات و

 ول کن ماجرا هم نیستند.

اهل رکورد زدن نیست اما هرچه قله روزنامه نگاری بوده فتح کرده و منتظر است اسمش در شورای سردبیری لوموند محله هم  ثبت شود.

با احترام به همسرش بهزادخان مرتضوی،ما که سفیدی دندان هاش را

دیده ایم.کاش آقا بهزاد،سفیدی موی همسرش را بعد از دیدن نوه و نتیجه اش

 ببیند. سهرابی مادر احتمالن شگفت ترین نوع خاندان سهرابی است که

 می تواند 180 درجه مهربان تر از نوع فعلی باشد.

حالت های سر روی میز و مشت گره کرده از مهم ترین شاخص های

شناخت آزاده سهرابی واقعی از دیگر موجودات است.

تجربه اش در فعالیت چند جبهه ای خیلی به دردم خورد. برای این هم که شده

 رفاقت با استاد را ادامه می دهم.


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 0:59 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


      رفیق تکانی

واقعن که بعضیا شورش رو در آوردن.

عزیز من رفیق من جان من ، خب شاید ازین که درست در روز آقا مرتضای توکلی چیزی ننوشتم به این خاطر بود که باید برای ایشان جاخالی داد.این آقا مرتضا

از وقتی آن حکایت عجیب سر زندگی خصوصی اش آمد ، خب زن  نداشت که

24 ساعته برود کامنت هاش را با جملات مبهم که فقط خودشان می فهمیدند

 زیاد کند ، خب اصلن دنیای وبلاگ را (حداقل در مورد من) بیخیال شد.

خب من چه بگویم که لیاقت این استاد والا مقام باشد؟ نه ، خداییش ... بگذریم.

اماشب شب حضرت حسین آقای وحدانیست .

 (چراغ ها را خاموش نکنید،روضه نیست)

حسین حیف نامیست بر شناسنامه این مرد که فقط برای خالی نبودن عریضه جای اسمش نشسته وگرنه هیچ وجه تسمیه ای ندارد.(حسین:نیکوکار کوچک)

تا جایی که من اورا فقط 2جلسه در کلاس دوم دبیرستان دیده بودم خب جوانی بود فعال که عشق بچه بودن داشت تا اینکه هداش آمد و منصب بچه بودن از حسین سلب شد. عشق او به سلسله کتاب های هری پاتر در همین زمینه قابل تحلیل است.

خصوصیت دومش ترک بودن اوست که برای من در طول تاریخ رفاقتمان تنفر انگیز

بوده هست و خواهد بود. وقتی او با ر/ظ در تحریریه ترکی حرف می زد فقط

می توانستم از خدا گله کنم که چرا این همه استعداد در این ترک ،

هدر داده است!؟

در زندگی من ، زمانی 4 کلام حرف حساب زد که جنبه نصیحت داشت و

 باعث شد من به آینده ام جور دیگر نگاه کنم.

از نوشته هاش گزارش آلودگی هوایش که جایزه مطبوعات شهری گرفت

را دوست دارم.

او را فقط برای نصیحت های احتمالی آینده اش در لیست رفقا نگه می دارم.

 


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 23:59 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


     

از ۲۰ اسفند دراین وبلاگ روزانه یکی از دوستان نزدیکم را

 تشریح ونقد می کنم.

بالاخره باید بدانم کدام هارا قرار است برای سال نو نگه دارم یا نه؟

برنامه نقد رفقا:       

۲۰/۱۲ : مرتضا توکلی - ۲۱/۱۲ : حسین وحدانی

۲۲/۱۲ : آزاده سهرابی - ۲۳/۱۲ : رضا ظریفی

۲۴/۱۲ : روح الله رجایی - ۲۵/۱۲ : پیروزه روحانیون

۲۶/۱۲ : ایمان مشعل چیان - ۲۷/۱۲ : رضا صیادی

۲۸/۱۲ : صدرا امانی - ۲۹/۱۲ :خودم


نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 1:59 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( رفیقانه )| لینک ثابت   [ ]  


      هیس ، خوابه!

شبها که ما می خوابیم/عمو محمود بیداره

 

ما توی خواب می غلتیم/اون مشغول شکاره

 

رانت خوارا رو می گیره/اشکا رو در میاره

 

خونه نمی ره طفلی/شدید مخش تو کاره

 

روزها که ما بیداریم/عمو جونم می خوابه

 

خسته سرش رو بالش/اوضاش خیلی خرابه

 

انرژی هسته ایش/اگرچه یک سرابه

 

تو خواب اما به فکره/یه طرح خوب و نابه

 


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 16:30 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( سیاسی )| لینک ثابت   [ ]  


      از نو

دستو تو جیبم می برمو / دوباره پولامو میشمارمو

وقتی می بینم که آسو پاسم / یاد شهرام جونم میوفتمو

ایران دیگه مثه تو نداره / نداره خب البت فعلن نداره

دلا همه بی قرار پولن / اما پوله که واسه تو بی قراره

هیشکی مثه تو نمی تونه / مملکتو به .... بکشونه

بگو بگو کودوم کارچاق کنه / که منو به تو می تونه برسونه

نه ! نداره دنیا هوش تو ، هوش تو ...


نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت 14:29 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( )| لینک ثابت   [ ]  


      روز خدا !

ما را رها کنید در این گنج بی حساب

با انرژی هسته ای و بمبی از حباب ...

پ.ن: اولن ۲۲ بهمن ماه ، یوم الله است .

       ثانین من رفتم راه پیمایی.( مدرکمم این عکسی که گرفتم )

       ثالثن آقایی که تهدیدم کردی به تعطیلی وبلاگ، ببین که من رفتم میان امت حزب الله.

       رابعن خب به من چه. کار من عکس و خبره، می خواستید این نما رو جمع کنید.


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 1:52 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( )| لینک ثابت   [ ]  


     

در سرم زمزمه کوی هواییست ، که نیست:

  

شنیدم با زبان بی زبانی

ز اوصافت ، کمال مهربانی

بری هوش از سر عقل و درایت

شب بی جام را خوش ترجمانی

 

که معنا گیرد از رویت شمایل

منم بر آستان ابروانت مست،مایل

اگر وقت طلوع از جانب مشرق درآیی

شود خورشید بر دریای چشمان تو ساحل

 

معطر می شود باران چو بارد در هوایت

ستد شبنم گلش را از گلستان سرایت

کمی بر من ببار ای ماه پاره

نیازم بر تبسمگاه مشرق سوی رویت


نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385 ساعت 1:12 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( )| لینک ثابت   [ ]  


      اینجا کلاس کربلا

آپدیت دیگری با تأخیر بسیار از روزگاری که حالی بود:

آب،آب،آب...

بابا آب داد.

بابا یک دریا آب دید.

دختری از بابا آب خواست.

بابا آب نداد.

نوشیدید آب این چند روزه؟

بابا به عمو گفت:آب؛بچه ها.

عمو رفت تا آب.

عموآب دید.آبرو دید.

عمو آب شد.

اصغر،آب.اصغر بی تاب.

مهرمادرآب.بین دو نهر پرآب.

نماند برای دیدگانت حتی آب.

وای بر این آب.

آب،آب،آب...


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 0:0 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( )| لینک ثابت   [ ]  


      eteraf

منم می خوام اعتراف بنویسم. البته کار من نیست شناسایی راز این نوآوری.

اما ازون جا که دیدیم دس مردم ، واقعن بضی اعترافا مسخرس.

خب  یکی هم که تو این عالم مصنوع پیدا نمی شه بگه مگه مجبوری؟!

نمونش همین یا همین و ... .

به دعوت دختر قجری من هم اعتراف می کنم، بلکه بضی این سبک رو

 یاد بگیرن:

 

1- سوم شهریور سال 70چند روزی مسافرت رفته بودیم  شهر منجیل که

 طی مراسم سنگ اندازی به گردوهای یه درخت بی گردو سنگ من جای

 بالا رفتن کج رفت و سر یه بچه کوچولو رو شکست.

 داداشش افتاد دنبالم و تا رودباردنبالم کرد بعدها فهمیدم اگر گیرم می آورد،

می تونست مثل پسر همسایشون گردن منم بشکنه...

2- تمام روزهای تحصیلی کلاس پنجم دبستان من از صبح تا 3بعدازظهر

دسشویی نمی رفتم و کدوم کتاب گینس چنین رکورودی رو ثبت می کنه؟

حیف این همه تحمل...

3- ساعت 30/1 ظهر 9تیر سر کنکور سراسریم، برگه ای از جورابم

درآوردم و 8سوال باقیمانده ریاضی را با گزینه ها داخلش نوشتم. به همین

 راحتی درصد ریاضیم بالا رفت و رتبه ام حداقل 3000 تا بهتر شد...

4- در خانواده مادری متأسفانه نوه اول بودم و همه در هر حالی از من

عکس می گرفتند. نمونه اش همین عکس وبلاگ وعکس دیگری از

این پسر 2ساله در حال امر شریف .... .خب بچه چکار می کند؟ یا بازی

یا گریه یا... دیگر!(هنوز هم دارمش!)

5- کلاس سوم راهنمایی در جشنواره ادبیات دانش آموزی با شعر نویی

 اول شدم که در مقدمه دیوان مشفق کاشانی یکی از دوستانش نوشته بود.

خب تقصیر خودش هم بود.آدم عاقل آخر شعر به آن زیبایی را بی صاحب

می گذارد آنجا؟!

من هم در همین راستا رضا ظریفی ، روح الله رجایی ، مهدی خداجویان ،

وحید ظریفی و رضا صیادی را به اعتراف نویسی دعوت می کنم.


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 2:9 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( )| لینک ثابت   [ ]  


      چون می تواند کشیدن؟

روزهای رفته بر یاد را بدست باد دادن رأس خطاهاست.

عصر امروزی که سه شنبگانش نام است ، به توفیق رضایم

رخصت ملاقات استادی را یافتم که جز به رسم نفرت بار

مرده پرستی نامش هیچ دیگر نخواهد آمد.

استاد منصوره حسینی آن گوشه پلاک 142 گلشهر جردن

در خانه ساکت و نمایشگاه دائم آثارش ، آنقدر

 از آنها که دور می خواهندش ببینند ، دلزده هست

که ساعتی این پسرک خبرنگار را همراز پندارد و

سرمایه سالها تدریس نقاشی و طراحی و سفال را

در جمله ای نهد و جمله را در طبق و طبق را تقدیم.

از جمله ای که آغاز پیشرفتش شد می گفت :

« روزی که در فرانسه نقاشی می خواندم و

به نهایت تبحر رسیدم ، اولین کارم را نزد استادی ایتالیایی

بردم. وقتی ساعتها کارم را دید و لذت برد گفت:

شما یک نابغه هستید،البته اگر 50 سال به عقب برگردیم،

تازه فهمیدم من یک ایرانی هستم...»


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت 1:6 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( )| لینک ثابت   [ ]