تبليغاتX


please wait

Please wait ...

گذرنامه


گذرنامه


Access Denied


      فصل شكوه

تبم گرفت. نتابيدي.

اشك شدم. نباريدي.

سردم كه شد ، قلبت تپيد.

تو من بودي و گم شدم كه برسي.

چه مي‌دانستم زمستانم را سرخ مي‌كني.

حالا برف هست. آن قدر كه دست كم دريا دريا ببارد پيش پايت.

 اما چه سود كه كربلايت ، بلايت را تشنه رقم زدست... .

پ.ن: گاهي خدا هم تشنه مي‌شود ، زبانش زخم مي‌شود ، چشمش خشك مي‌بارد...


نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 19:23 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      من جا مانده ام

ق.ن: م.صابري مي‌گفت چرا سياسي نمي‌نويسي، چرا جاي حوزه آي‌تي و اجتماعي ،

        قلمت به جوهر سياست سياه نمي‌شود؟

من ميان صفحه‌اي از تقويمي ترك خورده جا مانده‌ام.

دوست دارم يك رمانتيك خاك خورده بمانم.

من هنوز دلم ضعف مي‌رود براي يك هواي ابري.

هنوز وقتي دختري نگاهم مي‌كند، هول مي‌شوم.

هنوز دوست دارم بروم كنار پنجره اتاق كشيش و اعتراف كنم "گناه كرده‌ام".

من اصلا نسبم مي‌رسد به كسي كه بهشتش گران نبود.

من نفسم مي‌گيرد از اين همه آدم. من دوست دارم در خلوتم گم شوم.

غصه‌ام مي‌گيرد وقتي مي‌بينم موهايم شانه است، گونه‌هايم سرخ نيست.

من پايم درد مي‌گيرد از راه رفتن روي آسفالت وقتي تا خانه پياده مي‌روم.

دوست دارم بفهمم چراي گوسفندان را، مقصد قاصدک‌ها را.

مي‌خواهم حيرت كنم از سرعت اسب، شاخ در بياورم از پرواز پرنده.

مي‌خواهم عصري پائيزي خش‌خش‌كنان روي برگ‌هاي ريخته بيايم،

با خودم صد بار كلنجار بروم وعاقبت تو را براي اول بار،

از ميان درختي دور ،  يواشكي ببينم. 


نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 18:56 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


     

حالا مثلا اگر بروم پی کارم،

يا حالش را نداشته باشم،

يا از تو خسته شده باشم،

يا "كه چه؟" ام جواب نداشته باشد،

باز مي گويي بنويس؟

پ.ن: پاي رفتن مي خواهم/ پايه نماندن.


نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 17:50 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      به تو

این روزها که می گذرد ،

هر لحظه اش مسخره تر است .

از چه اش ندانم .

اما از که اش ،

 از تو که چنین پشت ابراز عشقم ،

سرخ مانده ای .


نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 1:2 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      و ...

شبی از جام دلش ، لب غزلی مست زدم

چه نبودش همه بودم ز سرم رست

ولی کاش نمی بست

دلش بر نظرم

 

غم و غم

غصه و پرواز و فراغ از سپری کردن ایام به دوری

دل و یک مقصد بی راه که می رفت به گوری

شب من روز شد اما تو ندیدی

سخنم بر لب پرواز برآمد

نشنیدی

 

ولی این بار

 منم این:

پسری برده خیالش

گل پرواز قناری سوی دریا

که نبیند لب شکرشکر دخترکی

دگرش سر نسپارد به خم عشوه گری

 

پسر ساده این شهر پر از گرگ و درنده

چو پرنده

برهی رفته که دیگر تو صدایش نکنی

گم اگر گشت نشانش

تو خیالش نکنی .


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 0:33 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      ما چه هستیم؟

جایی شنیدم  خبرنگار را "خربرنگار" می خواندند. راستی ما چه هستیم

جز همین خر بر نگار ؟ قصدم  فلسفه و تمسخر نیست اما گاهی وقت ها که به خر می مانیم

 و در نگارش  خرواروار می نگاریم ، بد نیست کمی هم از بیرون خودمان را ببینیم ...

راستی قرار شد از خبرنگاران اطرافم بگویم ، یک مشت آدم روتین و سنگ که همه چیزشان

 کارشان است . وقتی حالت گرفته باشد ، می دانی چه می گویم ،

 وقتی خبرنگار نباشی این "خربرنگار" ها را خواهی دید.

گاهی شب ها بر می گردم به 6 سال پیش. به همان سال اول دانشگاه که چه شوری داشت

هوای گشتنم دنبال کار. جاتان خالی بود ببینید چطور روزی یکبار سر و ته شماره های

راهنمای همشهری را تلفن باران می کردم ... . یأس بود اما شور هم بود ، حال هم بود.

حالا 6 سال آزگار است که خربرنگارم . سرعت این شغل لعنتی حتی نمی گذارد فکر کنم

کجا  دارم می روم . رفقای همکار هم همه ، سر و ته کرباسشان از یک قواره بریده اند .

 وقت ندارند فکر کنند با رفقاشان چه دارند می کنند. رفیقی سراغ دارم که 8 ماه است

فقط سلامم را شنیده. باز هست خبرنگاری که رفیقم بود و حالا اسم کوچکش هم یادم نیست.

 

وقتی جمله های بالا را یکبار خواندم یاد "مسخ" افتادم . حالی که دچاریم همه ما جماعت

خبرنگار به آن، مسخی که خرمان کرده به نگاریدن.

حالا که این سیاهه های بی انجام را می خوانی ، تویی و تنها خودت .

اما راستی چه آمده بر سرت که نمی دانی درد من را؟

چه پیش آمده بر سر من که  درد تو را نمی دانم؟

 

 

پ.ن: روزت مبارک


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 0:51 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      باز 5 مرداد

24.

یکی بیشتر شدم.

حالا 24 وزنه دارم برای پریدن.

      24 حرف برای نگفتن.

      24 دلیل برای ماندن.

      24 بار برای رفتن.

     و24 قدم نزدیکترم به آخر خط.

 

حساب کرده ام 8760 روز زندگی کرده ام. شکر.

                  210240 ساعت نفس کشیده ام. شکر.

                  12614400 دقیقه عمر گذرانده ام. شکر.

                  75684000 ثانیه با دنیا همراه بوده ام.شکر.

 

اما برای چه؟

   برای که؟

   چطور؟

   چند؟

    ؟

پ.ن: جمعه تولدم بود. باز می خواهی بگویی مبارک؟


نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 0:48 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      ؟

به مادرم گفتم : چرا من ؟

گفت : یعنی این قدر نا امید ؟

به زمین گفتم : چرا ما ؟

گفت : یعنی این قدر تنها ؟

به زمان گفتم : پس کِی ؟

گفت : یعنی این قدر خسته ؟

حالا از تو می پرسم : تا کجا ؟


نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 21:20 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      دچار

باز چتر انگشت ها را باز میکنم

همه ۱۰ انگشت جمع می شوند روی سه حرف

" ی  ا  ر  "

خودم به خودم نیشتر می زند :

" باز  که عاشقانه در آمد! "

خودم بلند می شود

آن خودم  می رود ، پشت دیوار به " ر " تکیه می کند

این خودم می نشیند ، می ماند در گرداب " ی "

حالا به ضرب الف قامتت ، دو تکه شده ام

کاش ندانی که من به این سه حرف دچارم .


نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 1:46 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      از نو

تشبیه کرده بودم ، یک شب گل سرت را

 

 تعبیر کرده بودم ، عطر مه شبت را

 

تاریک روزگارم ، خورشید دیدنت را

 

بی صبر و بی قرارم ، آسوده ماندنت را

 

          ********

 

طرفی نبست این دل ، آخر نداشت حاصل

 

کم گر گذاشت باران ، اشکم دلش کند گِل

 

         ******** 

 

ای ارغوان بی تا ،  محبوبتر ، ز هر ما

 

عطر گل سرت رفت ، برگرد تا تماشا

 

پ.ن : بهار با همه لاله هاش دارد تمام می شود .

        تا تابستان دلم را به کجا کشد ...


نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 2:35 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      تا سه نشه...

حالا که ۲ ماه از آغاز سال ۸۶ گذشته احساس می کنم سر سفره ۷سین

 تا حالا یک دعا از دستم در رفته است . این که مطالبم که دست کم

بعضی هاش ثمره زحمت تکه ای از عمر من اند ، حیف نشوند .

اولی که بچگانه هدر شد. دومیش هم همین چند روز پیش هدر شد .

خدا سومیش را بخیر کند .

گزارش سد سیوند و گردشگری در تنگه بلاغی که مدت ها

 فکرم را مشغول کرده بود ،به علتی که کاش بدانم ، کار نشد .

شاید سیاسی بود . شاید به قالب صفحه گردشگری نمی خورد. شاید هم ...  .

 نه حتمن همین است ، انگار سال ، سال من نیست.

 اما این دوره هم تمام شدنیست .

به قول فزغانی "هم مرگ بر آستان شما نیز بگذرد/ هم رونق زمان شما نیز بگذرد"

اصل مطلب را اگر حال داشتید بخوانید. شاید شما ردش نکنید .


نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 1:22 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      سارا

توانا بود هر که سارا بود

ز رویش دل مرده برنا بود

 

گر از رحمتش آیدت یک نصیب

دو دستی بگیرش که گیرا بود

 

لب ارغوانی ندارد رقیب

ببوسش ، چرا نیشکت وا بود؟!

 

تمنا اگر کرده ای لپ او

نمی آیدت ، ره مدارا بود

 

دل مانی و این حمید، آن سعید

همش را ربوده ، برایت مگر جا بود؟

 

هزاران تو در راه یک منزلید

اگر چه نگار دل همه سارا بود

 

پ.ن : می گوید صدایش کنم "سارا". که همه بدانند ، نیست دارا .

        تو هر جور خواستی صداش کن .


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 2:8 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      بمان

به مهتاب سپرده ام بماند تا صبح ،

شاید برای خورشید معلوم شود ،

دلیل جنونم ...


نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 ساعت 2:27 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      به شمایم!

دیشب که سر منقل بافور رفیقانه تلذذ کردیم

 

از تاب سبیل سر اغیار به هر لطف تلمذ کردیم

 

بنهفته به هر تار به هر گوشه به دقت گشتیم

 

از راست برفتیم و ز چپ دست تهی برگشتیم

 

پیران گران سنگ گهربار ز هر کنج بدیدیم

 

صد قصه اسرار ز حلاج شده بر سر آن دار شنیدیم

 

چون رستم و سهراب نیام از سر تقصیر کشیدیم

 

تا صبح همه طعم دوایی ز سر سیخ چشیدیم

 

از محضرمنقل ، بس الطاف و نفس ها که ندیدیم

 

حق بود یکایک همه شان کفر و ریا هیچ ندیدیم

 

****** 

حالا به شمایم که بیا آتش طوفانی بافور نباشیم

 

سرگشته یک دوست به یک آتش و یک دود نباشیم

 

 گر عمری از این میکده صدها گل یک روزه بچیدیم

 

اینک گذریم از شب تاریک موقت، بیا نیک بمانیم

 

 


نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت 2:41 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]  


      ؟

حالا باز انارم را برای خودم دانه می کنم.

مانده ام ،  اینجا اگر کم باشدم ،

مصلوب باشم؟

صبری از نو پیش گیرم؟

تشنه بر صحرا زنم؟

یا کم کمک ، لیبک عزرائیل در آغوش گیرم؟ ...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 1:38 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]