تبليغاتX


please wait

Please wait ...

گذرنامه - فصل شكوه


گذرنامه


Access Denied


      فصل شكوه

تبم گرفت. نتابيدي.

اشك شدم. نباريدي.

سردم كه شد ، قلبت تپيد.

تو من بودي و گم شدم كه برسي.

چه مي‌دانستم زمستانم را سرخ مي‌كني.

حالا برف هست. آن قدر كه دست كم دريا دريا ببارد پيش پايت.

 اما چه سود كه كربلايت ، بلايت را تشنه رقم زدست... .

پ.ن: گاهي خدا هم تشنه مي‌شود ، زبانش زخم مي‌شود ، چشمش خشك مي‌بارد...


نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 19:23 توسط سیدمحمدفخار
| موضوع مطلب ( دل درد )| لینک ثابت   [ ]